سلام به دوست جونای خودم... خیلی ماهین....!! هویجوری پروندم
خب اینم آپ جدید حالا هی بگین آپ کن آپ کن نه که آپ قبلی تحویل گرفتین
خب بیبینین من وقت نمیکنم بیام بگم اپم چی کا کنم ؟ شما راه بهتری سراغ دارین بگین!!
شرمنده اخلاقتون چون وقتم پره دیگه نمیتونم مثل قبل مطلبهای خوشگل بزارم همینه که هست میخواین بخواین نمیخواین هم ..... ها،کی گفت نمیخوام ...!!
فعلا تا اطلاع ثانوی نه از طنز خبری هست نه از آموزش،
آموزش که فک نکنم ... حالا... به دلایلی که فقط خودم میدونم وو خودم .... حالا اگه دیدم متقاضی زیاده شاید یه کاریش کردم
طنز هم باید وقت کافی داشته باشم تا در موردش فکر کنم
ولی کل کلو پایتونم اساسی یکی از دوستان که دیگه کچل شده از دست من.... غرورشم اجازه نمیده بیاد بگه بسه کم اوردم..
فقط یه پیشنهاد دارم به غیر از خودم چند تا کلر حرفه ای میخوام سر یه موضوعی کل بندازن تو نظرات.... بعدحرفاشونو میزارم تو بلاگ هر کی میخواد به دوستاش خبر بده، مهم نیست من بشناسمش یا نه بعد با کمک شما اونی که بیشتر حریفو به خاک مالونده انتخاب میکنیم و یه کاپ بهش میدیم.فرقی نمیکنه اصلا اگه دوست دارن وو میتونن دو تا گروه بشن و کل بندازن.
حالا اونایی که میخوان اسماشونو بگن و کلشونو تو نظرات بندازن منم هیچ پارتی بازیی نمیکنم تا آپ بعدی که حرفاشونو میزارم
فک کنم جالب بشه..
توجه توجه
محلت ثبت نام تا 20 روز دیگر تمدید شد
خب بسه دیگه..بریم سراغ فسمت اصلی آپ
آن روز زیر باران دیدمش مرا به سوی خود فرا خواندو در آغوشش گرفت،خواست به او بگویم دوستش دارم به چشمانش نگاه کردم اشک در آن حلقه زده بود از او خداحافظی کردم و رفتم بار دیگر دیدمش گل سرخی به من داد چند بار زیر لب گفت بگو بگو... ومن باز خداحافظی کردم دستهایم را گرفت ولی من آنها را رها کردم و رفتم.
دیگران گفتند مریض است گل سرخی تهیه کردم و به دیدنش رفتم چون کوهی آتش میسوخت دستم را گرفت بر روی لبانش گذاشت از من خواست به او بگویم دوستت دارم ولی باز.... بار دیگر آمدم پارچه سفیدی بر روی صورتش کشیده بودند پارچه را کنار زدم ساعتها چشمانش را بسته بود آنگاه فهمیدم که چقدر دوستش دارم فریاد زدم و گریه کردم ولی افسوس.....