تبليغاتX
ماچ - چه خوب بود اگه همینطور بودند

 ماچ      
                

 
لحظه های ناب2


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ


نوشته های پیشین
آبان 1388
مرداد 1388
بهمن 1387
بهمن 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
بهمن 1384
دی 1384
آبان 1384
مهر 1384






پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
•*. .*•.نکبتاش بیان تو•*. .*•.
•*. .*•.نیلوفرانه•*. .*•.
•*. .*•.زندگی•*. .*•.
•*. .*•.شوفر•*. .*•.
•*. .*•.تنها بهانه زندگی•*. .*•.
•*. .*•.سارا جووووون•*. .*•.
•*. .*•.جکهای توپ•*. .*•.
•*. .*•.بچه پر رو سرتق•*. .*•.
•*. .*•.آوای جوان•*. .*•.
•*. .*•.هفت خط•*. .*•.
•*. .*•.زیر 16 سال ممنوع•*. .*•.
•*. .*•.تقدیم به طرفدارهای شادمهر•*. .*•.
•*. .*•.کلبه تنهایی داداشی بهراد•*. .*•.
•*. .*•.شیطونکهای ایرونی•*. .*•.
•*. .*•.بانو عسل•*. .*•.
•*. .*•.موسیقی بازی نرم افزار•*. .*•.
•*. .*•.آرمان•*. .*•.
•*. .*•.فرشته ای از بهشت•*. .*•.
•*. .*•.سیلور نمیدونم کجاست•*. .*•.
•*. .*•.فرناز•*. .*•.
•*. .*•.کرجیها**خیلی باحاله•*. .*•.
•*. .*•.نی نی کوشولو•*. .*•.
•*. .*•.گیلاس•*. .*•.
•*. .*•.مخلص همه علاف ها•*. .*•.
•*. .*•.روحی جون•*. .*•.
•*. .*•. دور ولی نزدیک•*. .*•.
•*. .*•.دکی جوون•*. .*•.
•*. .*•.ماچ•*. .*•.
•*. .*•.فیلمهاش خیلی باحاله•*. .*•.
•*. .*•.ساحل پر صدا•*. .*•.
•*. .*•.آنشرلی با موهای قرمز•*. .*•.
•*. .*•.شکوفه اشک پاییز•*. .*•.


 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM
 

 چه خوب بود اگه همینطور بودند

 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند

 

«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

 

TinyPic image

 

  + نوشته شده در  ساعت   توسط ایران