
مهربانم آنگاه که بر چشمانم نگاهت را می افکنی وجودم ذره ذره آب می شود.
آنگاه که دستان گرمت رابر روی دست های سردم قرار میدهی طوفانی از آتش
در قلبم زبانه می کشد و آن گاه که گل بوسه را روی لبانم می کاری ومرا در آغوش
گرمت پذیرا می شوی قلبم چنان میزند که گویی می خواهد از سینه ام خارج شود.
هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند مارا از هم جدا کند به جز مرگ.
زندگیم با تو کامل و بدو تو مملوءاز نقص است ، آه که نمی دانی وقتی در کنارم نیستی
دیگر دروازه چشمانم توان مقابله با اشکهایم را ندارد... ناگزیر اجازه خروج را صادر
می کنند تا سیلابی از اشک روی گونه هایم سرازیر شوند ، من قناری هستم که بدون
جفتش روزهایش رابا نفس هایی سخت می گذراند و دائم آوازبی وفایی رازمزمه میکرد.
دیگر امیدی به زندگی نداشتم که تو با آمدنت دنیای تیره و خاموشم را منور ساختی.
Maryam(afsoongar)