تو اتاقی سرد و تاریک ،دل من غمگین نشسته
پلها پشت سر شکسته راه برگشتی نذاشته
پنجره رو به سکوته ، دل من لبریز خالی
مرغ عشق تو قفس هم، مونده توی بی خیالی
دیگه از عشق نمیخونه راز عشق ونمیدونه
اون میدونه بی تو عشقم مثل یه سراب میمونه
آخه اون حرفای سرد، روز آخر مونده یادش
برق اون چشمای سبزت ،کشته عشقو تو نگاهش
یادته، یادته که وقت رفتن تو زمستون زیر بارون
همه عهدا رو شکستی ،روی قلبم را نوشتی
با خطی به رنگ خورشید،اما سردو بی حرارت
راه برگشتی نمونده ، باید از عشق حذر کرد