ماچ |
|
نمی دانم
دوباره دست به قلم می برم ، شاید این دست به قلم بردن های تکراری است که تاب رفتن را از من می گیرد و مرا اینجا با تو نگاه می دارد ، دلیل ماندنم را نمی دانم ولی دلیل ماندن تو عشق است ، تو عاشق شدی اما من!! تو هر روز عاشقتر می شوی اما من؟! تو می دانی خورشید کی طلوع میکند و چه زمانی باران می بارد اما من؟!..... هیچ چیز نمی دانم حتی دلیل ماندنم را در کنارت... ای کاش من هم می توانستم مانند تو عاشق باشم !! نوشته شده توسط ایران تاریخ و ساعت |+|
جزیره
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم واسه عشق بازی موج ها قامتم یه بستر نرم یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موج ها یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا تا که یک روز تو رسیدی روی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرو رو شد برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابرو باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از منو دلم گذشتی رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا منو دل اما نشستیم چشم به راحت لب دریا دیگه روخاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم نوشته شده توسط ایران تاریخ و ساعت |+|
چشمهای رویایی
همچنان باران می بارد.بارانی تند و ریز ولی بی امان که مثل یک سنفونی آرام و غم انگیز توی تمام ذرات وجودم گرداندوه و ماتم می پاشد.آسمان بزگ، عمیق و خاکستری است درست مثل اینست که دارد گریه میکند ،اشک می ریزد و اشکهای بی دریغش از روی صورت من به نرمی یک بوسه لیز میخورد نمیدانم چرا بی اختیار به یاد او میافتم. او با آن چشمهای درشت خاکستری رنگ و غمی که توی آنها مثل یک اقیانوس بی کران موج می زند ،به یاد گذشته می افتم گذشته ای که مثل افسانه،مثل قصه های شاه پریان شیرین،لطیف و رویا انگیز بود. نوشته شده توسط ایران تاریخ و ساعت |+|
|