|
دستمو گذاشتم رو شونشو گفتم به چی فکر میکنی؟ سرشو اورد بالا و یه نیم نگاهی بهم کردو گفت هیچی نگرانم. گفتم : چرا.. واسه چی نگرانی؟ همین جور که نگاشو به زمین دوخته بود دستی زد زیر گلوشو و گفت: نمیدونم نگران آیندم نگران الانم .. یه مکث کوتاهی کرد باز گفت میدونی همیشه تو این فکر بودم که درسمو ادامه بدم یه مدرکی بگیرم برم سر یه شغل خوب. از همه تفریحام زدم که یه زندگی راحتی داشته باشم. گفتم خب مگه چی شده؟ ادامه داد مدرکمو گرفتم هر جا سراغ از یه کار گرفتم درحد تواناییم نبود میخواستم برم اونور همه گفتن دیوونه شدی این مملکتته توش بزرگ شدی گذشتگانت واسه این خاک خون دادن گوش کردم خودمو سرزنش کردم آره یعنی چی پسر این چه فکری بود....دیدم خب کار که نمیشه پیدا کنم بابام هم که پارتیم نمیشه پس برم دنبال اون چیزی که همیشه میخواستم.
- چی؟ چیو میخواستی؟
یه ته صدایی دارم قبلنا واسه خودم و دوستام میخوندم. رفتم سراغ یکی از بچه ها که آهنگساز بود با اون کارامو راس و ریس کردیم و با یه خرده قرض و وام ، کاستم آماده شد.. صبح ساعت 7 با رییس کمپانی و خودمو و دوستم رفتیم ارشاد اولش خیلی طولش دادن ولی بعد از 3 ساعت رفتیم تو...بهم گفت چند ساله میخونی؟ گفتم.. راستش این اولین کارمه . یه نگاهی انداخت به سرتا پام و گفت: تو همیشه این جوری میگردی ؟ اولش نفهمیدم، نگاه معنی داری بهش انداختم.. گفت: تیپتو میگم اخوی..یه لبخندی زدم و گفتم نه ولی مگه مهمه؟! دستشو برد تو تسبیح و جوابمو نداد.رو کرد به دوستمو گفت ایشون یه خورده کارشون جوون نداره آهنگشونم اصلا به درد این جور فرهنگی نمیخوره با گوشه چشم نگام کردو گفت درست مثل سرو وضعشون. جا خوردم گفتم آهنگ من چه ربطی به این قضیه داره صدام چشه که جوون نداره... میشه واضح تر بگین بفهمم، خیلی محکم گفت :یعنی اینکه کار شما مجوز نداره. نمیدونم چی شد که یه دفعه گفتم : اگه یه لباس یقه بسته پوشیده بودم و یه کم محسنات داشتم و یه تسبیح تو دستم بودو و چپ و راست میگفتم حاج آقا بازم مجوز نداشت کارم؟ خلاصه پرت شدم بیرون.چند ثانیه ای ساکت شد بعد بهم گفت: فک میکنی چه کاره شدم؟ خندیدم و گفتم : نمیدونم
گفت : شدم آدم یه کاره ای که با یه مدرک تپل میره تو عروسی ها واسه شاه دوماد و بقیه میخونه ..منم جا تو بودم میخندیدم.. گفتم: نه.. خنده من از تمسخر نبود به خدا. بهم گفت : بقیه شو نمیخوای بدونی؟ گفتم : چرا بگو؟ گفت: هیچی تو یکی از این عروسیا عاشق یه دختری شده بودم اسمش مینو بود اولش از رقصش خوشم اومده بود ولی کم کم شیفته خودش شدم بچه پولداری بود واسه خودش.. بعد از چند مدت.. وقتی سر ازدواج و باهاش باز کردم عصبانی شد سرم داد کشید جات خالی خفن فحش خوردم آخر دعوامونم گفت من دختر فلان بیام با توی یلا قبا ی خواننده ازدواج کنم !! مردم چی میگن؟! گفتم من مدرک به این خوبی دارم گفت مدرکت به درد مامانت میخوره .اولین باری بود که یکی این جور دست گذاشت رو حساسیتم.. بد جور به غرورم بر خورد ، زدم به سیم آخر.. به زمین و زمان فحش میدادم.. شده بودم یه آدم عقده ای که انگار به هیچ جا نرسیده انگار نداره واقعا به هیچ جا نرسیده...
نگاش کردم دیدم چشاش پر اشکه دلم لرزید نمیخواستم یه مرد جلوم گریه کنه دستشو گرفتم سرشو اوردم بالا نگامو دوختم تو صورتش .بغض کرده بود بهش نزدیک شدم و گفتم اگه گریه کنی به خدا پا میشم میرم روشو برگردوند ازم و با دستاش اشک چشماشو گرفت، نمیدونستم چیکار کنم که حالش عوض شه بهش گفتم تو حالت خوب نیست من میرم یه موقع دیگه میام..دستمو گرفت با چشاش التماس میکرد بمونم ..جلو روش زانو زدم کم مونده بود خودمم گریه کنم.. اشکایی که رو گونش سر میخوردن و با دستش پاک کرد بلندش کردم گفتم این جور نمیشه برو به صورتت آب بزن و بیا.
وقتی اومد گفت: ببخشید از بس با هیشکی دردو دل نکرده بودم تو دلم سنگین شده بود ..گفتم: نه بابا همه باید هر چند وقت یه بار دلشونو پیش یکی خالی کنن وگرنه این جوری میشه ..خندید و نگاشو انداخت پایین. بعد گفت : هیچ وقت نمیدونستم وقتی بزرگ بشم این عاقبتم باشه وگرنه هیچ وقت سعی نمیکردم که زود بزرگ بشم.گفتم: ای بابا چقدر نا امیدی هرکسی یه مشکلاتی داره حالا یکی کمتر یکی بیشتر.زل زد تو چشام و ساکت شد. گفتم خب. همین جور که بهم زل زده بود گفت خب. زدم بهشو گفتم ادامش. ابروهاشو انداخت بالا و گفت: بعد از اون ماجرا دیگه نرفتم تو عروسی بخونم. اصلا دیگه نخوندم . رفتم پیش داییم تو کار خریدو فروش ماشین و سیم کارت و گوشی و از این جور چیزا سر سال واسه خودم اعتباری پیدا کردم و شدم بازاری. باور نمیکنی تو 24 ساعت شبانه روز صد تا میس کال داشتم .به شوخی گفتم: 50 تاشون دختر بودن نه؟ گفت: از کجا فهمیدی؟ چت کردم گفتم : واقعا . گفت: دیگه به هیچ دختری نگاه نمیکردم اصلا واسم بی ارزش شدن. پولامو جمع کردم و یه ماشین خریدم ، تعطیلاتم با بچه ها میرفتیم صفا سیتی . کلا شده بودم یه موجود بی خیال. چند بار مامانم میخواست واسم زن بگیره ولی من زیر بار نمیرفتم ..دوست داشتم خودم باشم. خودم واسه خودم تصمیم بگیرم .خودم بگم چی بخورم چیکار بکنم چی بپوشم...وقتی جامعه نخواست که من یه آدم به درد بخوری باشم واسش ...پس من آدم به درد بخوری میشم واسه خودم..یه نیگاه بهم کردو گفت :مامانم بیماری سخت گرفته بود. من نمیدونستم.. یعنی اصلا خونه نبودم که این چیزا رو بفهمم. همیشه از کنایه های اطرافیان فرار میکردم چون نمیخواستم بحث کنم حوصله بحث نداشتم..دوست نداشتم کسی دلش واسم بسوزه...4ماه آخر مامانم تو بیمارستان بود.خودم پیشش میموندم،همه میگفتن به خاطر من مریض شده. اصلا انگار آدما رو مجبور میکنن هر مشکلی رو سر یه نفر بشکونن.گفتم:شاید.. خب..!! گفت: دیگه خب نداره مامانم یه روز که اصلا شباهتی به روز نداشت فوت کرد..درادامه گفت خدا بیامرزدش. منم تکرار کردم.خندیدو گفت: چیه؟ حالت گرفته شد؟!گفتم : خب مرگ عزیزان خیلی سخته. گفت: سخت؟ میخوای بمیری.حتی اگه هیچ وقت بهشون توجه ای نمیکردی ولی خیالت راحت بود که کنارتن.سخت تراز اون، بعد فوت مامانمه. گفتم: چرا؟ لبخند تلخی زدو گفت:حالا همه منو مقصر میدونن. داداشام باهام سرد برخورد میکنن،خواهرم اصلا جوابمو نمیده.نیگاشو دوخت به زمین و گفت :کاش به جا مامانم من مرده بودم اون وقت خیال همه راحت بود.گفتم: ای بابا خوب میشه.گفت : آره حتما..!همیشه جلو جمع که چهار تا غریبه هستن خواهرم میگه مامان از دست من دق کرده..فامیل نگاشونو از من برگردوندن.افسرده شده بودم اصلا دستم به هیچ کاری نمیرفت ، از دستشون زدم بیرون
...سیگاری شده بودم ..همیشه تو خودم بودم هیشکی و نمیدیدم.گفتم : خاک بر سرت.خندید. خاک بر سرم؟بی اعتنا ادامه داد آره خاک بر سرم..چند روزبود وقتی از خواب پا میشدم چشام سیاهی میرفت و میخوردم زمین..اخیرا هر 2 ساعت این جور میشدم. رفتم پیش یه دکتر بعد از چند بار که تست دادم مشخص شد که یه بیماری بدی دارم. هنگ کردم..گفتم چی؟ 4 روز پیش دکتر بهم گفت:.. ام. اس دارم. من اصلا نمیدونستم ام. اس چیه؟... دکتر فقط بهم گفت شاید زیاد زنده نمونم .گفتم:یعنی چی!!!اصلا انگارنفهم شده بودم. گفت: یعنی من هر لحظه باید منتظر مرگ باشم..مهم نیست کجام و دارم چی کار میکنم .فقط باید آماده باشم...میدونی دلم میخواد چیو به همه بگم؟!گفتم: چی؟ میخوام بگم ...میخوام داد بزنم.. چرا؟..چرا سرنوشتم حتی یه لحظه خوبو نداشت؟.. این بار دیگه مثل بچه کوچیکا زد زیر گریه .رفتم جلو...دستمو گذاشتم رو شونشو اشکاشو پاک کردم ،آروم نمیشد. سرشو بین دوتا دستم گرفتم و گفتم واقعا دوست ندارم جلو من گریه کنی میفهمی؟ دستشو گذاشت رو دستامو و سرشو تکون داد ..بین گریه هاش گفت خیلی سخته خیلی. تو بگو من به چه امیدی زندگی کنم. چی میگفتم ؟ چی جوابش میدادم ؟ سرمو گذاشتم رو شونشو آروم آروم واسش اشک ریختم.
|